سوداهامان شهرها
شهرهامان سبزه
سبزه هامان بس زرد
زردهامان کلمات
کلماتی مبهم
مبهماتی در هم
söndag 21 mars 2010
lördag 17 oktober 2009
شعرس از واسیلا گارنت ترجمه انوشیروان سرحدی
نرم و آسان
مثل اینکه می خواهی بیدار کنی
خاطره ای را از روزگار دیگری
سنگ های سرد را نوازش می کنی
می گویی:کار از کار طبیعت دیگر گذشته است
حتی کلاغها هم
به جنوب رفته اند
حالا فقط آنهایی زنده می مانند
که رؤیا می بینند
مثل اینکه می خواهی بیدار کنی
خاطره ای را از روزگار دیگری
سنگ های سرد را نوازش می کنی
می گویی:کار از کار طبیعت دیگر گذشته است
حتی کلاغها هم
به جنوب رفته اند
حالا فقط آنهایی زنده می مانند
که رؤیا می بینند
fredag 5 juni 2009
بیوه
شعری از لسه سودربرگ برگردان انوشیروان سرحدی
لباس عزایش با گوشت سفیدتنش به هم دوخته شده است
گوشت سفید بدنش
با مرک دوخته شده است
کجا می رود
ایا خاکستری از خود بخا می گذارد؟
لباس عزایش با گوشت سفیدتنش به هم دوخته شده است
گوشت سفید بدنش
با مرک دوخته شده است
کجا می رود
ایا خاکستری از خود بخا می گذارد؟
måndag 18 augusti 2008
تابستان
کسی بدنبال یک پر می دود
وفکر می کند
همه ی موجوداتی که می پرند
پرنده اند
خود را در آینه می بینم
ولبخند می زنم
شعری از یون میلوش ترجمه الف باران
وفکر می کند
همه ی موجوداتی که می پرند
پرنده اند
خود را در آینه می بینم
ولبخند می زنم
شعری از یون میلوش ترجمه الف باران
tisdag 1 april 2008
بی آفتاب
fredag 7 mars 2008
بی وقفه خواندن باوقفه نوشتن

چندروزاست حالم خوش نیست امروزصبح یکی ازدوستان شاعرم زنگ زد واز اینکه چند کتاب شعر در اختیارش گذاشته بودم تشکرکردتوصیه میکرد که شعردیگران رانخوانم چون ممکن است که لحن انها را بگیرم.تو ضیح دادم که چندسالی درکارنوشتنم وقفه ایجاد شده امّا در کار خواندنم هرگز و بعد به یادگفته ای از بورخس افتادم
" خودم را ذاتن خواننده می دانم, همانطور که خبر دارید من دست به کار خطیر نوشتن زده ام فکر می کنم آنچه خوانده ام از آنچه نوشته ام مهم تراست چون آدم آنچه دوست دارد می خواند اما آنچه دوست دارد نمی نویسد بلکه آنچه از عهده اش بر می آید می نویسد
به دوست شاعرم قول دادم که بنویسم بخاطر آرامش روانم تا چه پیش آید
" خودم را ذاتن خواننده می دانم, همانطور که خبر دارید من دست به کار خطیر نوشتن زده ام فکر می کنم آنچه خوانده ام از آنچه نوشته ام مهم تراست چون آدم آنچه دوست دارد می خواند اما آنچه دوست دارد نمی نویسد بلکه آنچه از عهده اش بر می آید می نویسد
به دوست شاعرم قول دادم که بنویسم بخاطر آرامش روانم تا چه پیش آید
lördag 23 februari 2008
ابرهای باران زا
نننزدیک یک دهه است که ننوشته ام با خود گفته ام اگر من ننویسم از عظمت جهان چه چیزی کم خواهد شد؟با این حال فکر کرده ام مرا به عظمت جهان چکار می نویسم تاشایدیاغی درونم را کمی آرام کنم فقط وفقط برای خودم مینویسم خودخواه نیستم چون به دیگران فکر میکنم نمی خواهم نوشته هایم کسی را بیازارد اما بارؤیاها چه میشود کرد کابوسهای دربیداری راچگونه تحمل باید کرد؟
ژان کوکتو گفته بود: " ازشعر گریزی نیست کاش می دانستم چرا ؟
دسامبر1997 که هنوز چهرۀ یارانم بیادم بود رؤیایم واداشتم بنویسم : چه انزوایی دارم من
چه قاطعیت تلخی داری تو
از هزاره ها می آیی
میخواهی که نامت راحدس بزنم
درست روبروی درّه توقف می کنی
ومن با ترسخوردگی خود را پنهان می کنم
چهره ات شکفته
وحرفهای نگفته
وکویرهای بسیاری را
باخود آورده ای
هزار و یک اسم ردیف می کنم
همه صمیمی ومهربان
امّا تو کیستی ؟
تو که در رؤیاهام سبز می شوی
ومحو می شوی
ومن چه چاره ای دارم
جز آنکه دلم رابه ابرها
وچشمم را به باران بسپارم
ژان کوکتو گفته بود: " ازشعر گریزی نیست کاش می دانستم چرا ؟
دسامبر1997 که هنوز چهرۀ یارانم بیادم بود رؤیایم واداشتم بنویسم : چه انزوایی دارم من
چه قاطعیت تلخی داری تو
از هزاره ها می آیی
میخواهی که نامت راحدس بزنم
درست روبروی درّه توقف می کنی
ومن با ترسخوردگی خود را پنهان می کنم
چهره ات شکفته
وحرفهای نگفته
وکویرهای بسیاری را
باخود آورده ای
هزار و یک اسم ردیف می کنم
همه صمیمی ومهربان
امّا تو کیستی ؟
تو که در رؤیاهام سبز می شوی
ومحو می شوی
ومن چه چاره ای دارم
جز آنکه دلم رابه ابرها
وچشمم را به باران بسپارم
Prenumerera på:
Inlägg (Atom)

